فريد الدين العطار النيسابوري
179
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
زاهدش گفت « اى به شاهى سر فراز * رخنهاى هست آن ز عزرائيل باز بود كه آن رخنه توانى كرد سخت * ور نه چه قصرِ تو و چه تاج و تخت گر چه اين قصر است خرّم چون بهشت * مرگ بر چشمِ تو خواهد كرد زشت هيچ باقى نيست ، هست اين جاىِ زيست * ليك باقى نيست ، اين را حيله نيست . » از سراى و قصرِ خود چندين مناز * رخشِ كبر و سر كشى چندين متاز گر كسى از خواجگىّ و جاىِ تو * با تو عيب تو بگويد ، واىِ تو ! الحكاية و التمثيل كرد آن بازارى آشفته كار * از سرِ عُجبى سرايى زرنگار عاقبت چون شد سراىِ او تمام * دعوتى آغاز كرد از بهرِ عام خواند خلقى را به صد ناز و طرب * تا سراىِ او ببينند اى عجب ! روزِ دعوت ، مرد ، بى خود مىدويد * از قضا ديوانهاى او را بديد گفت « خواهم كاين زمان آيم به تگ * بر سراىِ تو ريَم ، اى خام رگ ! ليك مشغولم مرا معذور دار . » * اين بگفت و گفت « زحمت دور دار ! »